

دلتنگی ها
تو حرفت را بزن
چکار داری که باران نمی بارد
اینجا سالهاست که دیگر
به قصه های هم گوش نمی دهند
دست خودشان نیست
به شرط چاقو به دنیا آمده اند!
و تا پیراهنت را سیاه نبینند
باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی ...
شجاعت هميشه فرياد زدن نيست،
گاهي صداي آراميست كه در انتهاي روز ميگويد،
فردا دوباره تلاش خواهم كرد
شب از نیمه گذشته بود.هر چه کرد خوابش نبرد.
تصمیم گرفت گوسفندانش را بشمارد تا خوابش ببرد
ولی آنقدر گوسفندانش کم بود که مجبور شد تعداد گرگ ها را بشمارد
یک گرگ...دو گرگ...
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
شده بپرسی پس کی میاد؟
گفتم شبی به مهدی ازتو نگاه خواهم
گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم.......
مولای من!هرگز نگویمت بیا دست من بگیر
عمریست گرفته ای مبادا رها کنی
الهی ازهمه بریدم وبه سوی تو روی اوردم،ازهمه دل کندم و دل به تو دادام،چون تو بی نیازی ودیگران نیازمند،چگونه نیازمندی به نیازمند دیگرکمک کند!
خدای من در کوله بار خویش چیزی جز گناه ندارم،تمام امیدم به توست یا ارحم الراحمین،
خدایا دست نیاز به سوی تو دراز میکنم،دستم را بگیر وناامید از درگاه خود مران،
تو ستار العیوبی و من مذنب وگناهکار،در دو دنیا برایم پرده پوشی کن،
کافی است نگاهم کنی تا من هم بیایم ،
به همین سادگی ...
میان ادعا و عمل
این بار می خواهم
سکوت کنم
اما قبول کن این غوغای دیگریست
هرچند روزگار مردان پاک را
گاهی محتاج مزد میکند
اما غوغای دیگریست
غوغای نام ونان
که ما را اغلب در کوچه وخیابان
یا هرجای دیگری
اینگونه دزد میکند
اما قبول کن...
حتی با کلیدی که به دستم دادی
درهای پشت سرم را قفل کردم
اما...
تمام من را تو دزدیدی
بی انصاف
من فقط دوستت داشتم
بلند می شوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که ديگر هيچکس تو را نمی بيند...
کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود
بادبادک که میساختیم
تردید نداشتیم
که مبادا باد نباشد
و باد همیشه بود
فرشته ها با انسان سازگار نیستند
اولین انسان که آفریده شد
محبوب ترین فرشته خدا
عاشق ترین فرشته
شیطان شد
هنوزهم محبوب ترین فرشته خدا
فرشته ای است
که عمر انسان را تمام می کند
فرشته های دیگر هم
به فکر انتقام های دیگری هستند
نمید انم چه لذتی دارد شکنچه انسان
و چرا فرشته ها سرشار از عشق می شوند
وقتی که انسان درد می کشد ؟
نمی دانم تو می خوانی ز چشمم حرفهایم را
نمی دانم تومی بینی نگاه بی صدایم را که می گوید
بدون مهربانیهای بی حدت… بدون عشق تو، هیچم…
انديشيدن به پايان هر چيز ؛
شيريني حضورش را تلخ ميکند...
بگذار پايان تو را غافلگير کند...
درست مانند آغاز...
آنروز که همه دنبال چشمان زيبا هستند...
تو به دنبال نگاه زيبا باش...
نمیدونم چرا هر وقت که احساسمو ازاد گذاشتم
تا از باغ زندگی هرچی دوست داره بچینه
رفت سراغ میوه های ممنوعه ..........
حالا تو این مدت توی کوله پشتیم پرشده از سیب وگندم
چه غریب ماندی ای دل !
نه غمی،نه غمگساری
نه به انتظار یاری،
نه ز یار انتظاری
خیلی وقتا خوبه آدم بزنه به رگ بی خیالی!
خوبه بیراهه رفت!
گاهی اوقات خوبه همه چیز و ندید یا اگه این چشم رفت و خیلی چیزا رو دید بسپریم به
هرکسی نگه!
چقدر هم حرف گوش کنن این چشما
یخ کرده ام اما نه از سوز زمستان
اما نه از شب پرسه های زیر باران
یخ کرده ام یخ کردنی در تب
تبی که جسمم نه دارد باورم میسوزد از ان
یخ کرده ام اما تو ای دست نوازش
روح یخی را با چنین شولا مپوشان
گرمم نخواهی کردو فرقی هم ندارد
یخ بسته ای پوشیده باشد یا که عریان
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم
شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
ماه من غصه چرا ؟
آسمان را بنگر که هنوز،
بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر،به ما می خندد!
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن
کارآنهایی نیست که خدارا دارند ....
ماه من غم و اندوه ،اگرهم روزی مثل باران بارید،
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد وشکست
با نگاهت به خداچتر شادی واکن
وبگو با دل خود: که
خدا هست ، خدا هست
تو رهسپار می شوی به سوی عشق
و من کنار پنجره در آرزوی یک نگاه آه می کشم
تو از دیار من چه شادمانه کوچ می کنی
و چشم های بی قرار من به غربت همیشگی
هنوز خیره مانده اند...
غنچه از خواب پرید
وگلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت: سلام !
وجوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت: سلام
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکر ها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد پاره نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن رشته ایمان دلم پاره شدست
من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی
ای جغدها ای زاغ ها غمگین مباشید
زیرا اگر دشنام زیبایی شمارا رانده از باغ
و آوازتان شوم است در شعر خدایان
من قصه پرداز نفسهای سیاهم.....
فرخنده می دانم سرود تلختان را